پرنیان
شجاعتی از جنس دخترانه / مثل ایمان ، مثل عقیده ،مثل طرز فکر ، شجاعتی از جنس حجاب
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

اردیبهشت ٩۱

فروردین ٩۱

اسفند ٩٠

بهمن ٩٠

دی ٩٠

آذر ٩٠

آبان ٩٠

مهر ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

فروردین ٩٠

____________________
مطالب اخير

کلامی با تو که ظاهرت زیباست

فرشته ای روی زمین

دلخوشی

در سوگ یاس

رسوایی از جنس سینما

دشمنی تا کجا

سال نو مبارک

تاکسی نسوان

روی دیگر بانوی ایرانی

فرشته ها را بهتر ببینیم

____________________
نويسندگان

پرنیانgsa

____________________
صفحات وبلاگ

parnean

____________________
لينك دوستان

....زخمه های دل....

...صندوقچه مطالب GSA...

...گردان سایبری عمار...

...گردان غواصی نوح...

...لینکستان گردان...

...یاوران گردان سایبری عمار...

آفتاب

انسان

اینجا شهر شیطان است

باران

باران2

بررسی مسائل روز جامعه .... (حسام)

بسم رب المهدی

پاینده باد ایران

جالب

حدیث دیگر علم گویم همی...

حدیث مهر آور

حس پنهان

حقیقت محض در قرن 21

درد های دل من

سربند یا زهرا (س)

سکوت

سینوس

شبیخون

شهدا

طاها

غوغا

فرزند خاک

فرهنگ جبهه

قاتی پاتی

قرآن

كلمة الحق

موعود

همثانیه-------------همثانیه

همنشین

هویت

وصال

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


 
 
 
 

۱۳٩۱/٢/٢۸

کلامی با تو که ظاهرت زیباست

چهار مترو نیم پارچه مشکی...

جنسش زیاد مهم نیست، گاهی میشود خاویار اصل ژاپن، گاهی حریر اسود ترکیه، گاهی هم حتی چه خاویار و حریر اسود و یا نخی ساده همه را چین میزند و روانه بازار ما میکند.

و بعد، آن را در مدل های مختلف میدوزیم و سرمان میکنیم. بی آن که حتی خودمان هم دلیلش را بدانیم...

متن زیر درد دلیست از دوست خوبم "همنشین" راجع به این پوشش.

..............................

از اونجایی که همیشه حرفامو بی مقدمه میزنم پس سریع میرم سراغ اصل مطلب :

بعضی خانما رو دیدید که چادر بد جوری رو سرشون سنگینی میکنه انگار که چادر رو به زور چپونده باشن رو سرشون؟

. دختر خوب ، لازم نیست همه چادر داشته باشند ، بنداز از سرت اگه رو سرت سنگینی میکنه ، لازم نیست هم چادر رو خراب کنی هم بازار خودت رو ، هوا هم که داره گرم می شه راحت تری اصلاً‎ ، قرار نیست با همه باشی و با چادر هم باشی ، قرار نیست همه جا رو با چادر بری ، قرار نیست از همه شماره بگیری و باز هم چادر داشته باشی ، قرار نیست [....حذف....] ،.

نیگا کن به جمعیت قریب به اتفاق دوستانت هم چادری نیستند ، کبوتر با کبوتر غاز با غاز. چرا تناسبات رو به هم میزنی ؟ ، به قول استاد تاریخ تحلیلی مون تکلیف اسلام با یهودیان و مسیحیان و کفار و اینا مشخص بود امّا منافقا همیشه به اسلام ضربه زدن  .

کار تو منافق گونه ست ظاهرت چیزی را می گوید که در باطن این نیستی و باطنت با ظاهر در تضاد است به شدت به شدت به شدت ! حواست رو جمع کن که هم دنیا را از دست ندی و هم آخرت را ، دنیایت رو دو دستی بگیر و بگذار بقیه هم تکلیف شون با تو روشن باشد . والسلام...                                                                      نویسنده: همنشین

نجوا.............................................................................

در حدی نیستم که به تو بگویم چه کار کن...

در حدی نیستم که انتخابت را زیر سوال ببرم و برایت تکلیف روشن کنم که "چ ا د ر" را بپوش یا نپوش...

دلیل پوشیدنت هر چه هست الهی که امام زمانت دلش از دانستنش شاد گردد...

ولی عزیز دلم حیای رفتار گاهی ضرورتش از حجاب ظاهر هم بیشتر میشود...

بگذار این پوشش مقدس، مقدس بماند...

بگذار اگر جایی در گلزار شهدا روی تکه سنگی نوشته شده بود خواهرم سرخی خونم را فدای سیاهی چادرت کردم کسی به نهایت مردانگی عالم نخندد...

بگذار اشک از گوشه چشمان مادر شهید جاری نشود...

عزیزم پوششت زیباست حفظش کن و رفتارت را همچون پوششت زیبا ساز...

وقتی به ادامه مطلب رفتی قدری فکر کن...

حیف تو نیست؟؟؟


ادامه مطلب...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩۱/٢/٢۳

فرشته ای روی زمین

دختر که باشی، با قدم گذاشتن به جمع خونواده رحمت خدا رو به سوی خونه سرازیر میکنی و واسطه رحمت خدا میشی برای پدر و مادر...

دختر که باشی، با شیرین زبونی هات دل پدر و مادر واسه ات غنج میره و با دیدنت،  لبخند گوشه لبشون میشینه...

دختر که باشی، مادر توی لحظه لحظه های بچگیت و خاله بازی هات خاطره های گذشته خودشو مبینه و کرور کرور خدا رو واسه داشتنت شکر میکنه...

دختر که باشی، شریک درد و دلای بابایی میشی و غم و غصه هاشو به جون میخری و با یه لبخند همه رو از بین میبری...

دختر که باشی، با شیطنت های داداشی همراه میشی و با وجود همه اذیت هایی که میکنه و حرصتو درمیاره حاضری جونتو فداش کنی...

دختر که باشی، الگوت میشه اون دختری که دستاش جای بوسه های پدر بود و "رحمة للعالمین" از صداش آرامش میگرفت...

همسر که میشی، تموم عشق و علاقه و زندگیت رو به پای کسی میریزی که تا دیروز پسر مردم بوده الان مرد خونه تو شده...

همسر که میشی، دغدغه های مردت میشه دغدغه ات، انگار حاضری جونتو بدی که توی دلش غصه و غمی نمونه...

همسرکه میشی، دیگه آرامش خودت برات مهم نیست، همه فکر و ذکرت میشه آرامش شریک زندگیت...

همسر که میشی، لحظه هاتو با کسی شریک میشی که میدونی بر تو ولایت داره و بعد از خدا زندگیتو دست اون سپردی...

همسر که میشی،  با تمام وجود از خدا میخوای  یه ذره هم که شده زندگیت شبیه اون خانومی بشه که همسر و همدل و یاور وپشتیبان مولا علی (ع) بود و حتی از جونش برای اثبات عشق به همسر و مولاش مایه گذاشت...

قدم به قدم توی زندگیت پیش میری...

وقتی بهت خبر میدن که یه زندگی داره درون تو شکل میگیره  دلشوره همه وجودتو پر میکنه، از همون موقع نگرانشی، از همون موقع دلت براش تاپ تاپ میکنه و دل تو دلت نیست...

بعد مادر میشی...

http://gordannooh.persiangig.com/emad/amina/images.jpg

مادر که میشی، دیگه زندگیت اصلا ما خودت نیست، انگار اون یه تیکه از وجودت که بعد از ازدواج باقی مونده بود حالا صاحب پیدا کرده...

مادر که میشی، تازه دستت میاد وقتی مامانت میگفت دخترم فدات شم یعنی چی...

مادر که میشی، حاضری از همه چیت بزنی که فقط بچه ات سرو سامون بگیره و موفق باشه...

مادر که میشی، دلت میخواد خار توی چشمت بره و توی پای بچه ات نره...

مادر که میشی، تازه دلواپسی هات رنگ و بوی خدایی میگیره و میفهمی وقتی میگن "بهشت زیر پای مادران است" یعنی چی...

مادر که میشی، الگو میشی برای بچه های معصومت،  پس دلت میخواد الگوی بچه هات خدایی باشه ...

مادر که باشی، تازه میفهمی معنی اینکه مادر هرکاری کنه بچه یاد میگیره و همون راهو میره یعنی چی...

مثلا اگه مادر شهید شه....

نجوا........................................................................................

خانوم... خاتون... بانو...

         عشق یعنی مادر...

                  صبر یعنی همسر...

                           نور یعنی دختر...

                                    مهر یعنی خواهر...

                                          هر چه هستی، عشق یا صبر یا نور یا مهر روزت مبارک...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩۱/٢/۱۳

دلخوشی

 دلخوشی چیست؟

تا به حال به این فکر کرده اید که دلخوشی میتواند چه نمود هایی در زندگی ما داشته باشد؟ آیا دلخوشی های ما ریشه در روحیات ما دارد یا نه به شرایط زندگی ما برمیگردند؟

دلخوشی تعبیریست که ما برای بسیاری از پیشامد ها و انگیزه های زندگی خود به کار می بریم، و خود را مکلف به انگیزه گرفتن از آن برای ادامه زنگی خود می کنیم. دلخوشی ها ممکن است انواع گوناگونی داشته باشند و گاهی کاملا بی ربط با یکدیگر. ممکن است دلخوشی های ما در طول زندگی، بار ها و بار ها تغییر کنند و حتی خودمان نیز متوجه نشویم که چطور دلخوشی هایی که این همه برایمان مهم و قابل توجه بودند اینگونه ناگهان از ذهنمان پاک شده اند و جای خود را به دلخوشی های دیگری داده اند.

وقتی کودکیم دلخوشی هایمان نیز از جنس دنیای بی تکلف کودکیست، و عمر دلخوشی هایمان کوتاه، حتی به اندازه فاصله دو وعده استراحت، و با بیدار شدن دلخوشیمان نیز عوض می شود و جای خود را به دلخوشی دیگری می دهد.

تا کودکیم ممکن است دلخوشیمان اسباب بازی هایمان ، عروسک مو طلایی، تفنگ مسلسل جنگی، کارتون شرک یا بازی سگا باشد.

ولی همین که قدم به نوجوانی میگذاریم دلخوشیمان داشتن موهای بلند، لاک های رنگی، پوشیدن کفش پاشنه بلند و بوی ادکنمان است.

کمی که بزرگتر میشویم دلخوشی هایمان در رویا پردازی ها خلاصه می شود، و هر چه در این زمینه خلاق تر باشیم، دلخوشی های بیشتر و جانانه تری داریم.

با قدم گذاشتن در جوانی، دغدغه هایمان به دلخوشی تبدیل می شوند و هر روزمان را با هزاران حادثه جورواجور سپری می کنیم و در پایان هر حادثه از آن یک دلخوشی یا ناامیدی برای خود ترسیم می نماییم.  

گاهی دلخوشی هایمان را در چهارچوب باید ها و نباید ها خلاصه می کنیم و از آن یک قانون کلی برای گذراندن زندگی خلق می کنیم و گاهی ذهنمان را رها از تمام حصار های پیش رو می سازیم و به دنبال تجربه های گوناگون و کشف های تازه می گردیم.

گاهی به دلخوشی هایمان تا حد جنون دل می بندیم و رها شدن از قید آنها را بر خود حرام می کنیم، و یا نه، حساب عقلمان و انتخابمان را به کلی از دلخوشی هایمان جدا می کنیم و فقط به دلخوشی هایمان دلخوشیم...

گاهی از چیزهای ساده برای خودمان دلخوشی می تراشیم و گاهی بزرگترین انگیزه های زندگی را لایق دلخوشی نمی دانیم.

گاهی شرایط زندگی دلخوشی هایمان را از ما می گیرند، وما ما نند مصیبت دیدگان برای نگه داشتنشان دست و پا می زنیم. گاهی دلخوشی هایمان را دوست داریم و با تمام وجود خواستار درک دیگران، حال آنکه دیگران دلخوشی هایمان را بیهوده می پندارند، اینجاست که به سکوت پناه می بریم و سیر کردن در دنیای درون خود را به ارتباط داشتن با دیگران ترجیح می دهیم.

گاهی از دلخوشی هایمان ضربه می خوریم و خودمان هم باورمان نمی شود،  ولی باز دوستشان داریم چون هر چه که باشد "د ل خو ش ی" است.

گاهی به دلخوشی هایمان پناه می بریم و آرام می شویم و گاهی دلخوشی هایمان دلمان را آشوب می سازند. گاهی هی دلخوشی هایمان را هول میدهیم که دوام بیاورند و همچنان دلخوشیمان بمانند و گاهی بیرحمانه دلخوشی هایمان را رها می کنیم و به دنبال دلخوشی دیگری خود را به درو دیوار می زنیم.

گاهی دلخوشی هایمان به شدت نسبت به ما بی رحمند و ما حتی از بی رحمیشان برای خود امید تازه ای می سازیم.

گاهی دلخوشی هایمان از چهار چوب مادیات خارج می شوند و آسمانی می گردند، آنگاهست که به راستی حلاوت دلخوشی هایمان را درک می کنیم.

رسول خدا (ص) میفرمایند: برای هر حاجتی حتی بند کفشتان دست دعا به سوی خداوند بلند کنید، زیرا تا او کاری را آسان نکند آن کار آسان و برآورده نشود.

نجوا........................................................................

الهی...

 دلخوشی هایمان را الهی بگردان...

آمین

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩۱/٢/٦

در سوگ یاس

زهرا تازه ترین اتفاقی بود که در عالم افتاد و هیچ وقت نیست که این اتّفاق، باز هم تازه نباشد!

زهرا حرف تازه خدا بود: «انّا اَعْطَیناکَ الکوثَر»؛ نگاهی نو، به سراپای هستی. ارتباط خاک با خدا؛ مادر شهود و شهادت؛ بانوی محراب؛ بانوی اعتراض؛ بانوی حماسه؛ بانوی بسیج بنی هاشم؛ بانوی شهادت...

پیش از زهرا ـ هیچ زنی را ندیده بودند، که پدر خویش را مادر باشد! پیش از زهرا «شهادت» این همه، تازگی نداشت.

او که آمد، جانی تازه گرفت. قبلاً، کلمه ای بود و بعد، معنا شد! «شهادت» در خانه زهرا، حیثیت پیدا کرد، بزرگ شد و انتشار یافت. و او، به روشنی این همه را می دانست.

مادرانه، شهادت را بزرگ می کرد. آگاهانه شهادت را شیر می داد...

از جغرافیای قتلگاه خبر داشت. کربلا را بر دامان می نشاند. برای عاشورا، لالایی می خواند. گیسوان «اسارت» را شانه می زد! حکایت چاه و محراب خون را می دانست. با این همه، اهل شکایت نبود. اگر هم می گفت، درد می گفت که درمان بشنود!...

                                                                                     ابوالقاسم حسین جانی

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩۱/۱/٢٩

رسوایی از جنس سینما

اندر احوالات این روزهای خانه سینمای ایران روایت ها نقل کرده اند و داستان سرایی ها نموده اند.

این روایت ها گوش به گوش و زبان به زبان چرخیده و سر راه پرنیان قرار گرفته ، پرنیان هم که طبق عادت همیشگی سرش درد می کند برای چنین سوژه هایی...

نقالان کوی و برزن چنین جار زده اند که:  گویا اعضای این خانه پر از عشق و محبت و صمیمیت انگار دیر زمانی ست که بد جوری به جان یکدیگر افتاده اند و پته ها بر آب  داده اند که حتی بزرگانی چون مادر این خانواده ارزشمند که تهمینه میلانی باشد و دختران این خانواده که .... ..... ..... ..... ..... باشند هم دیگر نمی توانند گند بالا آمده را جمع کنند و سر و ته قضیه را به هم بدوزند و این جنجال را ختم بخیر کنند.

از گیس و گیس کشی های حال حاضرشان چنین به نظر می رسد که انگار "الحمد لله رب العالمین " این بار مار خانگی به جانشان افتاده است و دیگر پای "بچه مثبت های متحجر جامعه در بین نیست" و اگر خدا بخواهد بدجوری همه شان به جان هم افتاده  اند و هراسان خود را به در و دیوار خانه پر از عشق و محبت سینما می کوبند،  که شاید فرجی شود و تشت افتاده رسوایی دوباره به پشت بام خانه برگردد و دوباره آش همان شود و کاسه همان...

اما نمیدانم چرا تلاش هایشان مرا به یاد آیه "40سوره حج" می اندازد...

انگار دیگر خودشان هم حوصله شان از این همه نجابت نمایی الکی سر رفته است و تصمیم گرفته اند که به قول خودشان بر فرافکنی های  برخی از اعضای متعهدشان که مهجورش ساخته اند، راجع به وجود درصدی فحشا در بین بازیگران و سینماگران  مهر تایید بزنند.

عکس های پرستو صالحی - کودکی و حال یکیشان می گوید: این روزها معیار انتخاب بازیگران زن برای بازی در فیلمهای سینمایی تغییر کرده و از زیبایی و داشتن اندکی استعداد و جسارت، به چیز های دیگری مبدل شده است.

 

 یکی می گوید: غلط کردی ای نابازیگر این وصله ها به نجیب بانوان این خانواده نمی چسبد.

دیگری می گوید: خب راست می گوید بیچاره، بازیگر زن باید حتما یک شب به طور دقیق از فیلتر کارگردان محترم عبور کند تا صلاحیتش برای بازی در فیلم آن کارگردان قشنگ به اثبات برسد.

گلپسراین روزهای سینما باد به غبغب انداخته و می گوید:  به تو چه که این اظهارنظر ها را می کنی؟؟؟

 تو کهنه بازیگری بودی که دوره ات تمام شده و حالا با این حرف ها  می خواهی جلب توجه کنی.

MAJID MAJIDI.jpg کارگردانی که اتفاقا یکی از کارگردانانیست که همیشه تحسینش کرده اند می گوید:  حق با آن دو بازیگر است و فساد و فحشا در سینما بیداد می کند.

بر علیه اش جوابیه صادر می کنند که: برو بابا تو کارگردان تلویزیونی چکارت به سینما که زر زیادی می زنی..

چهره ماندگارشان مصاحبه می کند که:  فساد دارد در پشت صحنه بیداد می کند .

همه شان سکوت می کنند،  چون به او دیگر نمی توانند بگویند نابازیگر...

خلاصه  فعلا که توپ را هی بر زمین یکدیگر می اندازند تا آخر ببینیم چه می شود...

ما نیز نشسته ایم و از دور این گیس و گیس کشی خانوادگی را دید می زنیم  و هی بحث مسخره اینها رو می بینیم و نمی دانیم مقدس نمایی هایشان را باور کنیم یا عکس های  آنچنانیشان  و قیمت های....

بگذریم  علی الحساب منتظریم ببینیم آخر این قضیه چه خواهد شد.

گمانم آخرکار هم باید دست به کار شویم و یک شورای حل اختلاف سینمایی برایشان تاسیس کنیم.

نجوا.......................................................................................

من تو هر روز بیشترین ساعات بیداریمان را که همه ائمه علیهم السلام بر گرانبها بودن آن بسیار تاکید کرده اند،  به دست چنین کسانی سپرده ایم...

 به کافی نت دانشگاه می روی و انتظار داری همه دانشجویان در یک فضای علمی به دنبال تحقیقات و مقاله های علمی باشند بعد می بینی که همگی مشغول دانلود عکس مستهجن فلان بازیگر زن سینمایند...

 نوجوانان جامعه فلان بازیگر را در نقش همسر فلان پیامبر، فلان شهید می بینند و فردایش عکس های ناجورش را در اینترنت به وفور در اختیار دارد...

همه دنیا دارد آدم می شود آنوقت ما باید بنشینیم و در شب های فاطمیه که مهدی (عج) عزادار مادر غریبش است لاست ایرانی ببینیم و هی شاهد حرکات سبک از زن مسلمان باشیم...

خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند....

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩۱/۱/٤

دشمنی تا کجا

 این روزها در لابه لای سوز و سرما تا حدودی قوت گرفتن حرارت خوشید را میتوان دید. انگار گنجشک ها هم شور و نشاط دیگری پیدا کرده اند. و این ها همه نشان از نو شدن طبیعت و بهار دارد، فصلی که از کودکی آموخته ای با آمدنش شاد باشی و با نو شدنش  تو نیز خودت را نو کنی هم ظاهرت را و هم باطنت.

من هم مثل همه بعد از این روزهای سخت و طاقت فرسا، از این توفیق اجباری تکاندن خانه،  بالاخره فراغتی یافتم تا برای خرید به بیرون بروم...

نیت خریدن لباس و کفش بود. خودم را به خیابانی که محل تجمع بوتیک های مانتوفروشی بود رساندم. خدا یا اینجا چه خبر است؟؟؟

سه هفته ای بود که از این خیابان عبور نکرده بودم.

چه به سر این مغازه ها و مانکن هایش آمده است؟ چرا مانکن های جدیدش این شکلی شده اند؟ باور کنید از خستگی حس و حالی برایم نمانده است تا از ظاهر مانکن ها برایتان بگویم. فقط همین قدر بدانید که مانکن های جدید خصوصا مانکن های خانم دست هرچه فیلم و عکس سکس هست را از پشت بسته است. بیش از این نمیگویم چون میدانم حتما  همه شما دیده اید.

شاید باور نکنید ولی از خیر خرید مانتو گذشتم.

چند مغازه اول کفش فروشی را از نظر گذراندم ولی هیچ کدام از کفش ها آن چیزی نبود که من به دنبالش بودم. خلاصه کفشی از پشت ویترین پنجمین مغازه در پیش چشمم جلوه گری کرد و مرا به داخل مغازه کشاند.

ببخشید آقا میشه اون کفش کد 14 جلوی ویترین رو بیارید؟

همون رنگ روشنه؟

آره همون میشه ببینمش؟

آره ایناهاش بفرمایید. کفش به نظرم مناسب بود، هم قشنگ بود و هم قیمتی را که رویش زده بودند با برنامه خریدم همخوانی داشت.

فروشنده گفت: این یکی از بهترین جنس ها و مدل های ماست. اتفاقا بیشتر از کارای دیگم هم فروش داشته و ایستاد به تعریف کردن.

من هم که خوشم آمده بود گفتم: خب همین خوبه میشه شماره... رو بیارید.

بعد از چند لحظه فروشنده با دستمالی که دستش بود ضربه ای به روی کفش زد و به دستم داد.

من هم سریع در جلوی آینه ایستادم و امتحانش کردم بعد از پا بیرونش آوردم و گفتم: ممنون میبرمش.

فروشنده گفت: خانم یه بار دیگه خوب ببینید من پس نمیگیرم ها. من هم دوباره در دستم چرخاندمش و نگاهش کردم  و نگاهی به کف کفش ...

وای باورم نمیشد!!!

دوباره با دقت بیشتری نگاه کردم.

آری چشمانم درست میدید، دقیقا در کف کفش نوشته شده بود "علی بن ابیطالب" و تصویر شمشیر دو سر نیز در کنار اسم حک شده بود.

همان جا در جایم میخکوب شدم، انگار زمین و زمان به دور سرم میچرخید. فروشنده گفت چی شد خانم میبرید: گفتم شما کف این کفش رو دیدید؟ گفت: نه مگه چشه؟ اگر ایرادی داره عوضش میکنم. گفتم: ایرادش نوشته کف کفشه. کفش را به دستش دادم  و بدون هیچ حرفی از مغازه خارج شدم.

کفش هم بی کفش...

 نجوا.............................................

اینجا ایران است، بزرگترین کشور شیعه نشین دنیا...

اینجا ایران است، جایی که بچه هایش با ذکر یا علی قدم میگیرند و روی پاهایشان می ایستند...

اینجا ایران است، جایی که بزرگترین و محکم ترین قسم مردمانش نمک مرتضی علی ست...

اینجا ایران است، جایی که نام بلند و زیبای مولا علی بن ابیطالب (ع) مردم را تمام قد به روی پا بلند میکند...

اینجا ایران است، جایی که امروز نمیدانیم کجا و چگونه ناخواسته دشمن حرمت نام علی را به دست خود شیعیان میشکند...

اینجا ایران است مردم، بمیرم برای مظلومیتش، شما را به جان زهرایش چهار چشمی مراقب دور و برتان باشید تا ناخواسته حرمت شکنی نکنیم...

دشمن بیکار نمینشیند، حتی برای کف کفشتان هم نقشه دارد...

شیعه علی...

 مراقب کف کفشت باش، یادت نرود این کفش ها را به پا کرده ای تا دشمن علی را در زیر پاهایت له کنی...

شما را به علی قسم مراقب باشید...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩۱/۱/۱

سال نو مبارک

سلام به همه دوستای گلم، اینم از سال 90 بالاخره این برگ از زندگیمون هم با تمام خوبی ها و بدی هایی که داشت ورق خورد.

سال 90 هم شیرینی داشت و هم تلخی. باروزهایی که گذروندیم هم خندیدیم و هم گریه کردیم. خب خدا رو شکر...

و اینم از سال 1391 و شروع صفحه جدیدی از زندگیمون، الهی که این سال برای همه مون پر از سعادت و برکت باشه. ما که سر هفت سین همه رو دعا کردیم، الهی که دوستان هم پرنیان رو از یاد نبرده باشن و براش دعا کرده باشن...

حالا اجالتا اگه یادتون رفته دعا کنید، یه صلوات بر محمد و آل محمد(ص) برای هدایت و توفیق پرنیان ختم کنید.

"دست گلتون درد نکنه"

...اینم از هفت سین ما‍‍...

سیب شود رویتان سرخ و سپید و قشنگ

سبز شود جانتان سبز و بلند وکمند

سیر شود کامتان از کرم کردگار

سکه شود کارتان روزیتان برقرار

ماهی عمرت بود  درحرکت پر تلاش

 غم بشود سنجدی رخت ببندد یواش

پر زحلاوت شود چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود شیوه این بندگی

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱٢/٤

تاکسی نسوان

 خسته و کوفته از باشگاه، بیرون آمده و فاصله سالن را تا درب خروجی ورزشگاه با بچه ها، طی کردیم و بعد خداحافظی...

نگاهی به آسمان انداختم، انگار، آرام تراز همیشه، نوازش های رحمت دوست را به سوی ما روانه می ساخت. فاصله‌ی بین دو طرف بلوار را دویدم وبعد ازقدری پیاده روی در باران، به میدان رسیدم و درجهت دیگر آن، به انتظار تاکسی ایستادم.  ساعت 13:30 را نشان می داد و من باید، زودتربه منزل می رسیدم وبرای رفتن به دانشگاه آماده می شدم.
باز، شروع شد، دو هفته ای از استرس متداول درس و دانشکده، به دور بودم و دغدغه ای از این دست، نداشتم.
 با خودم گفتم: توی این هوای بارانی و این وقت  ظهر، تاکسی کجا گیر می آد...
به یاد حرف استادم افتام که یک روز به من گفته بود: هر وقت منتظر بودی و ماشینی برای رفتن به مقصد نبود، فاتحه ای بخوان و آن را به روح علامه مجلسی (ره) بفرست و بعد تاثیرش را خواهی دید...
همین که شروع کردم:
"اعوذ بالله من الشیطان الرجیم"
 "بسم الله الرحمن الرحیم"
ناگهان، تاکسی، مقابل پام توقف کرد ومنم از خدا خواسته، همونجا"صدق الله العلی العظیم" را گفتم!!!
 
 
http://media.farsnews.com/media//8709/Images/jpg/A0570/A0570306.jpg
 
راننده تاکسی گفت: کجا، خانم؟ ... نگاهی به داخل ماشین کرده و بعد از دیدن مسافران در صندلی عقب که  آقا بودند وتصور اینکه می بایست در کنار آنها بشینم، بدون اینکه چیزی بگم، از تاکسی دور شدم.
چند قدمی فاصله نگرفته بودم که صدای راننده را می شنیدم، غرغر کنان می‌گفت: تاکسی نمی‌خوای چرا دست تکون میدی...؟ وبا شتاب حرکت کردو با یک آبپاشی جانانه این حقیر را مستفیض کرد...
از خودم خنده ام گرفت؛ دوباره شروع به خواندن فاتحه کردم. به ایاک نعبد... که رسیدم ، تاکسی دیگری بوق زد و من بادیدن شرایط ، سوارشدم.
بعد از سوار شدن، تازه متوجه شدم که راننده خانمی است، کاملا محجبه و...

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/12/238594_orig.jpg

 
شنیده بودم که این روزها، خانم ها هم می‌توانند راننده تاکسی بشن، اما تا به حال به چشم خودم ندیده بودم.
 
فضای بسیاردوستانه ای بین مسافران برقرار بود، خانمی میان سال، گرم تعریف بود و بقیه، گوش می‌دادند و لبخندبر لب از جو حاکم لذت می بردند. نکته ی جالبی که نظرم را به خود جلب کرد این بود که خانم راننده، برای آقایان، به هیچ وجه توقف نمی کرد ومسافرانش را فقط خانم ها تشکیل می دادند.
هنگام پیاده شدن، به راننده روکرده و گفتم : یه حرفی  توی دلم دارم که دوست دارم حتما بهتون بگم.
 اون خانم، با دقت و توجه، به طرفم چرخید و گفت بفرمایید؟
گفتم: جداً، اولین باری بود که از سوار شدن به تاکسی لذت بردم.
لبخندی زد و گفت: من و همکارانم انشاالله، قرارگذاشتیم که این کار و ادامه بدیم و خدمت کنیم.
از ته دل و با تمام وجود بهش گفتم: الهی که همیشه پاینده باشید.
 
نجوا..................................................
دیگه خسته شده ام از سوار شدن به تاکسی هایی که راننده هاش جایگاه خودشونو فراموش کرده اند...
دیگه از وسط راه پیاده شدن، خسته شده ام...
از آونایی  که برای قدری کرایه ی بیشتر، خودشونو وسیله به گناه انداختن مسافران چه زنان و مردان میکنن و اونا رو مجبور می کنن که کنار هم بشینن...
دیگه از دود سیگار برخی رانندگان خسته شده ام...
از ول خندی ها و صدای بلند موسیقی های ماشیناشون خسته شده ام...
و حالا می‌بینم که خدا، باز درحقم مهربونه، مهربونی که در یک روز بارانی، آرامش خاطری رو به من بازگردوند که همیشه به دنبالش بودم...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱٢/٢

روی دیگر بانوی ایرانی

 
 

۱۳٩٠/۱۱/٢٢

فرشته ها را بهتر ببینیم

چهارده سال بیشتر ندارد...

 

همیشه در مهمانی ها او را نزدیک خودم میدیدم و گاهی که بی هوا نگاهش میکردم متوجه میشدم که تمام مدت به  من چشم دوخته است و کاری با بقیه ندارد.

برایم کمی عجیب بود!

کاملا با مادرش فرق داشت. طوری که گاهی با خودم فکر میکردم انگار اصلا نسبتی با یکدیگر ندارند. 

 مادرش در انتخاب پوشش بسیار راحت بود و زیبایی را به هر چیزی مقدم میدانست،  ولی او در تمام مدت چادرش را بر سر داشت و از خودش دور نمی کرد.

خدایا... چرا تا به حال متوجه این همه تفاوت نشده بودم؟؟؟

تمام آن روز فکرم درگیرش بود. دلم میخواست مطمئن شوم. با چهره ای بی تفاوت در میان شلوغی نذری پزون  خود را از نگاهش پنهان کردم و در گوشه ای ایستادم و او را زیر نظر گرفتم.

مدام با چشمانش اطراف را نگاه میکرد و از بقیه سراغ من را می گرفت، دیگر حالا مطمئن شده بودم که بیش از حد مرا میپاید و زیر نظر دارد.

به گوشه ای خلوت رفتم و همانجا نشستم، او نیز با فاصله ای نسبتا دور ایستاد و باز به من زل زد.

خیلی دلم می خواست علت این  رفتارش را متوجه شوم، نگاهش کردم و بعد از لحظه ای با دستم به او اشاره کردم  و خواستم که پیش من بیاید.

با لبخند مهربانی که روی لبش بود گفت: با من کاری داشتید خاله جون...؟

دستی به گونه اش کشیدم و گفتم: هیچی سحر جان میخواستم یه کمی با هم باشیم. داشتم به این فکر میکردم که تو چقدر نازی، سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.

گفتم: راستی سحر جان یه سوالی: تو همه جا چادر سر میکنی؟

سریع و بدون معطلی گفت: آره خاله جون همه جا حتی مدرسه که میرم، مثل شما...

گفتم:  مثل من؟ گفت آره من میخوام مثل شما همه جا چادر سرم کنم...

برام خیلی جالب بود، گفتم:  چادر اذیتت نمی کنه؟ جواب داد: نه من دوست دارم، اما مامانم ...! و سرش را دوباره پایین انداخت.

گفتم: مامانت چی؟

با مکثی کوتاه گفت: مامانم دوست نداره من چادر سرم کنم، همه ش منو دعوا میکنه، بهم میگه که با این چادر بی ریخت میشی. تو باید حرف منو گوش کنی و هر چی من گفتم بپوشی...

بعد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود سرش را پایین انداخت و گفت: خاله من دوست دارم مثل شما چادر بپوشم اما مامانم میخواد به زور چادرم رو از سرم بیرون بیاره، همه ش توی خونه گریه میکنم که ماهواره رو با اون برنامه هاش رو شن نکنه و برا این که نفهمه من با اینا مشکل دارم میگم  درس دارم اما به خرجش نمیره.

دیگه نمیدونم چیکار کنم...

بهش گفتم: خب حالا میخوای چیکار کنی؟ چند لحظه ای سکوت کرد و گفت: خانم دینیمون میگه آدم باید پای اعتقادش وایسه! منم وامیستم. گفتم: آفرین این درسته اما نباید سر این قضیه به مامانت بی احترامی کنیا...

گفت: باشه فقط میشه شماره تونو به من بدید تا گاهی وقت ها بهتون زنگ بزنم و یه چیزایی رو ازتون بپرسم....

دلنوشته های دختر بهار

نجوا...............................................................................................

گاهی برای دیدن فرشته ها لازم نیست که پیامبر باشیم و منتظر وحی بمانیم...

و یا آنقدر تزکیه و سیر و سلوک کنیم تا چشم برزخی پیدا کنیم...

یا حتی لازم نیست آرزو کنیم که آنان را در خواب ببینیم...

فقط کافیست چشممان را باز کنیم...

گاهی فرشته ها در خانه و در کنار خودمان هستند....

و ما نه تنها نمی بینیمشان، بلکه بال های زیبایشان را لگدمال تمایلات و خواسته های بی خردانه خود میکنیم.

فرشته ها آنقدر پاکند که خود را برای رساندن به خدا به هر آب و آتشی میزنند...

تا کی می خواهیم آب و آتش فرشته هایی باشیم که خداوند آنان را برای هدایتمان فرستاده است؟؟؟

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱۱/۱٥

از میم مادر تا رزمگاه ایستادگی

آن روزها چقدر جوان بودی. هنوز، گرد پیری به روی موهایت ننشسته بود و سختی روزگار، کمرت را خم نکرده بود....

انگار، در این روزگار بی مروت هیچ کس، چهرهی آن روزهای تو را به یاد نمی آورد

در این سال ها که همه رفته اند، به دنبال سهم خود از این انقلاب، تو نشسته ای و نهضت دیگری را به راه انداخته ای.

نهضت دعا کردن ...

انگار، آموختهای که به دنبال سهمت نباشی و باز وباز وباز، ببخشی آن چه را خدا ،در دلت به ودیعه نهاده است. تا بماند انقلابی که خدا، هدیه داد به رنجکشیده ترین مردم تاریخ...

نگاهت را به کوچه دوخته ای...

کوچه ای که دیرزمانی نیست که لایه ای ازآسفالت به روی خاک هایش کشیده شده...

انگار، کوچه تو را می برد به سالهای دور، سالهایی که از همین جا محمدت را وجوادت را، راهی تظاهرات خیابانی میکردی...

از همین جا بود که، وقتی بهرامت را برای خدمت سربازی به یگان ژاندارمری، می بردند، چشمانت خیس اشک بود. نه برای دوری فرزندت بلکه دل پاکت نمی توانست بپذیرد که نور چشمت، اسلحه به دست بگیرد در مقابل مخلوق خدا ...

درست همین جا بود که در گوشش گفتی: مادر، از تو راضی نخواهم شد اگر ذره ای در آنچه به تو آموختهام، کوتاهی کنی...

و همان روز بود که بهرامت رفت به دنبال راهی که او را به مرز، برای دفاع بفرستند نه در مقابله با مردم... و جانبازی ها کرد در برابر دست اندازی های حسن البکر، در همان روزهای دور... جنگ عمان...

همین جا بود، درست، همین کوچه، که محمد و دوستانش را هر روز پناه می دادی تا از دست ماموران ساواک در خانه ات مخفی شوند... خدا می داند که هر بار، می مردی و زنده می شدی...

درست در همین کوچه، مردم محله چادرت را کشیدندوتورا به زمین کوبیده و برخاک ها کشیدندو تو، تنهایاد مادر سادات بودی...

تورا آزردند، چون مثل آنها نبودی و فرزندانت را طوری بار آورده بودی که در مقابل طاغوت بایستند.

درست در همین کوچه بود که خانهات را سنگ باران کردند؛ چون با آنها نبودی و خمینی(ره) را آئینهی تمام نمای پسرانت ساخته بودی...

خدا می داند، چقدر دلت شور می زد، وقتی جوادت آن پسرک چهارده ساله، عکس شاه رابافرح، به پشت الاغ...! چسبانده بود و در کوچهها جولان می داد.

همین جا بود که سینی شیرینی، به دست گرفته بودی تابرای پیروزی انقلاب، دهان همشهری هایی را شیرین کنی که هیچکدام به تو روی خوش نشان نمی داد.

و دلت، می شکست.

و امروز... باز، دلت می شکند؛ وقتی مشاهده می کنی، همان آدم ها، همان اشباح الرجال، هر کدام، مناره ای، از پشت بام هاشان، هواکردهاند و خویش را مقدس و اما مزاده ای می نمایانند.

آری... تو، آمده ای، که خوب باشی و خوب بمانی ...

تو، آمده ای که سوی چشمانت را، فدای دانه های درهم بافتهی ژاکت های رزمندگان در جبهه کنی...

آمدهای، که مربا و ترشی برای رزمنده ها،درست کنی و ساعت ها نان عشق بپزی و به سویشان روانه سازی...

آمدهای که بی توجه به کهولت سن و ناتوانی ات، خون خویش را راهی بیمارستان های صحراییی جبهه کنی...

آمدهای که هر جمعه، درحوض گردوسط حیاط، پتوهای آغشته به خون رزمندگان را بشویی و باز، برایشان بفرستی....

تو... آمدهای که مادری کنی ...

 

آمدهای که زمانی، مبارزه کنی و زمانی دعا...

آمدهای که آنروز، پسرانت را چای و صبحانه داده وراهی معراج جبهه کنی وامروز، نوه هایت را صبحانه دهی و راهی سنگردانشگاه ...

تو...آمدهای که ودیعهدار نجابت زهرا(س)، باشی و چون زینب (س)به فرمان برداری از ولایت، کمر همت ببندی...

تو... آمدهای که یادت نرود، صبح ها صدقهی سلامتیی امام زمان(عج)و رهبرت را، کنار بگذاری و برای شادی روح امام راحل(ره)خیرات کنی...

کاش، همه می خواندند، حرفهای ناگفته ات را، از پس چینهای صورت و پینههای دستت...

تو، تاریخ گویای این کوچهای...

تو،لبخند زیبای خداوندی در این روزگار قحطی انسانیت...

تورا دوست دارم.

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱۱/٤

دست هایی برای ریشه کن شدن حجاب

این روز ها دلم گرفته است.

 این روزها سرم برای تمام بی فکری های خانه سینما درد می کند.

 نمی دانم دنیا وارونه شده است یا من دنیا را وارونه میبینم.

دلم خون است از تمام زخم هایی که بچه مسلمان ها بر پیکر اسلام وارد می کنند .

سرم برای تمام بی فکری های بچه مسلمان ها درد می کند.

دلم می سوزد به حال خودمان وقتی ارزش و اعتبار فیلم های سینمایی ما به بازیگران بی حجاب خارجی ست که در آن بازی می کنند. اصلا انگار مد شده است که فیلم خوب فیلمی ست که زن سر برهنه در آن باشد.

دلم می سوزد برای چادرم که اینگونه لگد مال بی خردی های فیلمنامه نویسان می شود و از دست من هم هیچ کاری بر نمی آید.

دلم برای چادرم می سوزد وقتی فقط در فیلم ها آن را بر سر کلفتان و دزدان و پیره زنان می بینم.

دلم برای چادرم می سوزد وقتی قاتلش می کنند، تا دست و پا گیر بودنش را نشان دهند.

دلم برای چادرم خون می شود وقتی آن را طوری می پوشند که آنان را شبیه لولو کند و زشت بودنش را نشان دهند.

http://mohammadhosseina.persiangig.com/image/1598.jpg

 

دلم برای چادرم می سوزد وقتی آن را سر کسانی می بینم که در سراسر فیلم سر درگم و بی تدبیر و بی بصیرتند تا چادری ها را اینگونه جلوه دهند.

دلم برای چادرم می سوزد وقتی تنها آن را در فیلم ها سر زنانی می بینم که سیاهی لشکرند و نقش زنان فوضول همسایه را بازی می کنند.

دلم خون می شود وقتی چادری بر سر بازیگران می کنند که انگار قبلا با آن تمام خانه را گردگیری کرده اند.

دلم می سوزد وقتی می بینم چادرم سر ثریاییست که اگر چه خلاف شرع انجام نداده ، ولی با قلم زیبای نویسنده و انتخاب بی نظی زاویه دوربین توسط تصویر بردار و هدایت جذاب کارگردان به گونه ای نشان داده می شود که انگار فجیع ترین حرام خدا را مرتکب شده است.

دلم می سوزد وقتی که یک به قول خودشان زن 3 بار شوهر کرده و از خانه فرار کرده و در زندان دبی بچه پس انداخته این چنین باتدبیر نشانش می دهند، و مانند کامل ترین زنان، دیگران را به مصلحت هدایت می کند و عاقبتش به خیر می شود در حالی که در همان فیلم حتی یک تاپ ساده در زیر مانتو اش نپوشیده است.

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2012/01/746103_orig.jpg

دلم می خواهد فریاد بزنم وقتی که بعد از عمری یک زن چادری درست درمان در تلویزیون نشان می دهند و در ته فیلم یک بشکه اسید روی صورتش خالی می کنند تا بیننده حجاب را به کلی بی خیال شود.

 دلم می سوزد وقتی فاحشه ترین زن هالیوود «آنجلینا جولی» در باز دیدش از افغانستان جوری حجاب می کند انگار هزار سال مسلمان بوده ولی کتایون ریاحی در باز دید از یک کشور دیگر این چنین تیپ می زند.

ته ته دنیا هم می شود آنجایی که بازیگر ایرانی سینما و تلویزیون که چند فیلم جنگی هم بازی کرده است در جلو دوربین های گرگ صفتان هالیوودی برهنه می شود و همبستر کافران آمریکایی می گردد.

و تازه با افتخار این کارش را در صفحه فیس بوکش تایید می کند،  تا دشمنان اسلام و قرآن به خودشان جرأت دهند ، مستند بسازند از این خانم و او را در قبل از «هدایتش» با فیلم های جنگی و بعد از «هدایتش» در فیلم های سکس مورد تحلیل قرار دهند.

و دیگر حرفم نمی آید وقتی کارگردان مطرح سینما به اسم ایران در فستیوال های خارجی شرکت می کند، و وقتی از روی مصلحت دشمنان برنده می شود، با «آنجلینا جولی» دست می دهد و عکس یادگاری می اندازد.

From left, Pedro Almodovar of Spain, Angelina Jolie, Asghar Farhadi of Iran, and brothers Luc and Jean-Pierre Dardenne of Belgium, the directors of the Golden Globe-nominated foreign language films, pose together at the Golden Globe Foreign Language Nominees Seminar, Saturday, Jan. 14, 2012, at the Egyptian Theater in Los Angeles. Photo: Chris Pizzello / AP

 

 

 

 

 

 

نجوا.....................................................................................................

بار ها و بارها این درد دل ها را از پرنیان شنیده اید و باز هم خواهید شنید...

دیگر نمیگویم ما هستیم، پس انتظار داریم...

دیگر انگار حرف از این چیزها گذشته است...

این بار می گویم ما هستیم و خودمان باید به فکر خودمان باشیم...

در زمانه ای که همه، حتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، کمر بسته است به نابودی حجاب،،،

اگر به خودمان نجنبیم قافیه را باخته ایم...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱٠/۱٧

از تابع سینوس ... تا ... فرکانس پرنیان

خیلی وقت است که به وب های دوستان زیاد سر نمیزنم، راستش با وجود علاقه فراوانی که به وب گردی و خصوصا خواندن مطالب وب های گردان دارم، اما درس های زیاد و حوصله کم و نت کم سرعت و ... باعث شده است که کمتر بخوانم و کمتر از مطالب آگاهی پیدا کنم...

امروز کامنتی داشتم از سینوس. سینوسی که از اسمش معلوم است که آمده تا گاهی بلندمان کند و گاهی بدجوری به زمین بکوبدمان. در ابتدا قبل از هر نوشته ای بگویم  این سینوس را دسته کم نگیرید، و بترسید از وبی که نیامده جایش را برای رفتن پهن کرده است...

پس کلاهتان را سفت بگیرید تا باد سینوس به گوشه آن هم نخورد...

سینوس آمد و دعوت کردو ما را با gsaنامه از مطلب جدید انسان با خبر ساخت و رفت ...

دستش درد نکند...

البته خدا رحم کند، فعلا که از ما به خیر گذشت وباد سینوس کلاهمان را با خودش نبرد...

سینوس را ول کنیم و به انسان بپردازیم...

عنوانش این بود :سیر تکامل صعودی یا نزولی؟

خدایی عجب عکس هایی بود...

02 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان05 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان31 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان07 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان111 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

 خانم های گردان : اگر به همین زودی ها عروسی در پیش دارید و در انتخاب لباس مانده اید که چه کار کنید، سری به این پست بزنید...

فکر کنم این لباس ها را در شیک ترین ژرنال های لباس شب هم نتوانید گیر بیاورید...

لطفا خوب به این عکس ها و نوشته های آن دقت کنید...

ایلام- هزاره سوم پیش از میلاد ... دوران ماد ... دوران پارتیان...ووو

حالا به ترجمه لاتین زیر نوشته ها توجه کنید ، بعد عکس های سیاه و سفید برخی از اشیاء تاریخی کنار تصاویر را ببینید، حالا عینکتان را کمی جا به جا کنید و اشعار انتخابی پایین را بخوانید...

بروید پایین و به سه عکس آخر توجه کنید...

لطفا فرار نکنید و نگویید که وای پرنیان باز شروع کرد... قول نمیدهم که دیگر پرنیانی نباشد که اینگونه آزارتان دهد...

اینها برداشت های پرنیان است و دگر هیچ....

با یک نگاه اجمالی به این عکس ها متوجه می شوید که این عکس ها اسکنی از صفحات یک کتاب است،  که متاسفانه منبع آن در پست ذکر نشده است، که اگر بود 50 درصد قضیه حل بود . از ترجمه لاتین این کتاب این جور به نظر میرسد که این کتاب یا ترجمه از اصل یک کتا ب و چاپ جدید و احیانا چاپ فرنگ آن است، یا یک کتاب مرجع است، یا اصلا نه یک کتاب چاپ شده در خارج از کشور است... در این طول و تفسیر های من معانی زیادی نهفته است که انگار مجال گفتنشان نیست، و شما خود به خوبی میدانید...

به نظرمیرسد عکس های کنار صفحه به دلیل تاکید بر درست بودن این نوع پوشش گذاشته شده است، حال آن که باید دید ...

من یک حرف میزنم که برداشت خودم است و شک دارم درست نباشد و خطابم به کسانیست که این نوع پوشش را حجاب زنان ما در دوران های مختلف میدانند...

خب خدا خیرتان بدهد... این همه طرح و نقاشی و چه و چه، که روی ظرف و ظروف و آثار باستانی ما وجود دارد را  از روی یکی مثل من و شمای دانشجو، یا خانه دار، یا اون زن مش باقر دهقان که نزده اند...!!!

 این های عکس ها و تصاویر تاج بخش خانم و شمس الملوک  جون و پریچهر خاتونه!!!

 کجای دنیا دیده اید که زنان نجیب زاده دربار، مثل اون قابله و کلفَت و خیاطو زن زحمت کش جامعه لباس به تنشان کنند...؟

آخه عزیز من نا سلامتی اینها باید شبانه روز در مقابل دیدگان و چشمان همایونی رفت و آمد میکردند . طبیعی ست که بسیار زیبا و شسته رفته و  ترگل ور گل لباس بپوشند...! این رو از این باب گفتم که بدانید زن ایرانی همیشه حجاب داشته، و سر انداز های بلندی را بروی سر و تا نزدیکی پاهای خود به سر میکرده، و همین چادر امروزی ما تکامل یافته همان است "شعور زنان ایرانیٍ قبل از اسلام را میتوانید در کتاب خدمات متقابل اسلام وایران استاد شهید مطهری مشاهده کنید"... تا بعضی ها سوء برداشت نکنند و چند روز بعد به بهانه پیروی از اجداد روسری از سر بر ندارند...

حالا این ها به کنار اون سه عکس آخر را چرا در کتاب چاپ نکرده اند...؟

باور کنید اگرچند صفحه بعد هم اسکن میکردید عکس اشرف جون و فرح جون پهلوی هم بود، خب میگذاشتید!!!

نیازی نبود عکس خیابان لاله زار در یکی از فیلم ها را بگذارید، تا بدی حجاب را نشان دهید، آخر ناسلامتی خود فیلم هم باب میلشان بوده ها...

و در آخر عکس من و تو در خیابان...

آخ بمیرم الهی درباری گیر نیاوردید...؟

یا کم حجابی اون دو دختر در کنار حجاب آن عقبی ها اینقدرعجیب است...؟

من فقط این را میدانم، این قیاس بسیار نابرابرانه ای است. ما می بایست از حجاب و پوشش مردم حرف بزنیم و آن ها را با هم مقایسه کنیم. نه درباریان قدیم را با زنان امروز ما در خیابان و کوچه و بازار...

نجوا...............................................................

من نمیدانم پس این لباس بلند و پر چین و روسری بلند زن عشایر از کجا آمده؟؟؟

یا چادر پیچیدن زن بندری تا پایین پا به دور خود و زدن نقاب؟؟؟

یا لباس بلند و روسری تا نزدیک پای زن ترکمن؟؟؟

ووو

چرا از این ها در عکس ها خبری نیست؟؟؟

بگم؟ چون زن درباری چه کارش به شیر دوشیدن و تور بافتن و چوپانی کردن و بچه داری ؟

زن درباری آمده است تا شریک عیش و نوش های درباریان باشد و ولیعهد پس بیندازد، خدا و پیغمبرش کجا بود...؟

(نظر استاد گرانقدر جناب آقای "سلمان سرمد" درخصوص این عکس ها در ادامه مطلب)


ادامه مطلب...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱٠/٢

"بعد از پیچ"

توی خیابونم...

حسابی سر حال...

گشت ارشاد هم هست...

من چادر مشکی دارم پس نیازی نیست نگران باشم!

سر پیچ ایستادند..

جوری که وقتی پیچیدی غافل گیر شوی!

از پیچ که رد می شوم دختر آدامس فروش نزدیک دختر هایی که فکر می کند به تذکر نیاز دارند! می رود

تند و سریع می گوید:

خاله ! گشت ارشاد بعد از  پیچ ایستاده مواظب باش!

دختر آدامس فروش تذکر می دهد به دختر هایی که فکر می کند به تذکر نیاز دارند...

گشت ارشاد هم تذکر می دهد به دختر هایی که فکر می کند به تذکر نیاز دارند...

 نمی دانم امر به معروفه!

آگاهیه!

امنیت اجتماعیه!

هر چی هست تذکری است...

تذکری برای آدم هایی که فکر می کنند اگر پشت پیچ بایستند بهتر مچ می گیرند...

و اصلا چه فرقی می کند که آن ها تذکر بدهند یا دخترک آدامس فروش...

با هر دو تذکر امر به معروف می شود برای گذشتن از پیچ!

اما فقط برای گذشتن از پیچ!

ما تا همین جا را میبینیم تا سر پیچ را!

بعد پیچ چه فرقی می کند از تذکر  ناراحت شوند  یا از حجاب متنفر...

یا اصلا این تذکر چه قدر مفید است!

یا از این که زودتر تذکر دخترک را شنیدند خوشحال که این بار به خیر ! گذشت!

حالم گرفته می شود...

از این فقط سر پیچ را دیدن...

از این تذکر های یک دقیقه ای...

نجوا..............................................................................

از پیچ دور می شوم دور

دلم نمی خواهد به پشت سرم نگاه کنم

صدای تذکر ها آزارم می دهد!

چرا ؟؟؟

چرا راه حل هایمان این قدر پیش پا افتاده است...؟

دلم میسوزد برای خودمان ...

ما کی متوجه نشدیم که عزتمان این چنین زیر سوال رفت؟

ما همان هایی هستیم که چون عزیز بودیم جوانانمان در جنگ اینچنین برای حفظ عزتمان پرپر شدند...

تا کی قدر خود را نمیدانیم؟؟؟؟

لطفا با "اَعَوْذُ بِاَلله" به ادامه مطلب وارد شوید...


ادامه مطلب...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/٩/۳٠

"موج اول انفجار نور"

 

سکانس اول

 از خواب که بیدار شدم طبق عادت همیشگی به سراغ کنترل تلویزیون رفتم و دکمه قرمز بالای آن را فشار دادم ، خبری نشد . چشمانم را که هنوز به خاطر خواب خسته کننده دیشب روی هم بود با زحمتی دو چندان تا نیمه باز کردم و چراغ کوچک پایین نمایشگر تلویزیون را نگاه کردم...

 پایی بر زمین کوبیدم و گفتم: وای خدا... باز هم مامان موقع خوابیدن دوشاخه تلویزیون را از پیریز کشید . اوهَ حالا کی حال داره بره پشت تلویزیون و دوشاخه رو بزنه توی پیریز....

 خلاصه غر و لند کنان به سمت آن رفتم و دوشاخه را در پیریز فرو کردم، و خود را روی کاناپه رها ساختم ، دوباره دکمه قرمز کنترل را فشار دادم . تلویزیون که روشن شد ، به جز برفک چیز دیگری ندیدم . نمیدانید وقتی با بی حوصلگی تمام می نشینی پای تلویزیون و به جز برفک چیزی نمیبینی ، چقدر حرصت می گیرد...

 کانال را عوض کردم ، چند شبکه پی در پی برفکی بود . با رسیدن به شبکه یک ، چنان برق از سرم پرید که نگو و نپرس...

 آخ گوشم...

یادم رفته بود ، تازگی ها صدای تلویزیونمان خراب شده بود و با روشن کردن آن صدایش گوش هفت محله را کر می ساخت . فورا کانال را تغییر دادم و به برفک ها پناه بردم . صدایش را کم کردم و دوباره در حالی که رنگ صورتم مثل گچ دیوار پریده بود به کانال یک بازگشتم.

 باز هم همان صدا و تصویر همیشگی...

 دینگ دینگ دینگ...

 امروز چهارشنبه سی ام آذر ماه سال 1390 هجری شمسی، مطابق با بیست و پنجم محرم الحرام1433 هجری قمری و مصادف است با بیست و یکم دسامبر 2011 میلادی

 درست ............سال پیش در چنین روزی....

بهتره ادامه این داستان رو در سکانس های بعدی بخونید...

سکانس  دوم در وب "همنشین"

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/٩/٢۱

چادر سورمه ای با گل های قرمز

بچه که باشیم دوست داریم زود بزرگ شویم

بزرگ که می شویم دوست داریم  تمام دنیایمان را برای لحظه ای کودکی بدهیم!

...

بچه که بودم دوست داشتم بزرگ شوم

بزرگ شدن برای دختر بچه ها خلاصه می شد در

کمک کردن به مادر در آشپزخانه

در چیدن سفره ی شام

زمان ما به بیشتر شدن گل های روی کتاب فارسی هم بود!

برای من هم همه ی این ها هم بود و هم نبود!

بزرگ شدن من توی بچگی خلاصه شد در چادر سورمه ای رنگ ام با گل های قرمز، همان که یک کش سفید داشت!

وقتی روی سر من بود من بزرگ می شدم

من را خانم کوچولو صدا می کردند!

من کوچولویش را نمی شنیدم، من خانم گفتن اش را می شنیدم!

خانم می شدم با آن چادر سورمه ای رنگم با گل های قرمز!

...

یک روز اما گم اش کردم !

درست نمی دانم شاید هم فراموش اش کردم

کنار مغازه ی  سبزی فروش!

بعد از آن هر وقت از آنجا رد می شدم دنبال چادر سورمه ای ام با گل های قرمز می گشتم ولی پیدا نشد

نجوا......................................................................................

بعد از آن با خودم عهد کردم که هیچ وقت چادرم را فراموش نکنم...

بعد از آن همیشه همراهم است...

این بار چادر مشکی ام با کش مشکی!

فراموش اش نمی کنم...

گم هم نمی شود!

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/٩/۱٠

"""تجدید میثاق"""

...اینجا پرنیان است...

...یازدهمین کوچه از شهر پر هیاهوی گردان عمار...

...صدای ما را از کیلومتر 315 وبگاه پرنیان میشنوید...

...امروز ششم محرم الحرام سال 1433 هجری قمری...

و مصادف است با یکمین سالگرد عضویتم در گردان؛

گردانی که در آغاز تنها جذابیتش برایم نامش بود...«گردان سایبری عمار»

...وبا ورودم به آن زیبایی هایش برایم نمایان شد...

سال گذشته درست در شب ششم محرم وقتی که برای عزاداری سالار شهیدان، به هیئتی به نام عاشقان بنت الحسین (س) رفته بودم،  با توصیه یکی از دوستانم با گردان آشنا شدم و با صرف حداقل زمان ممکن عضویتم در گردان سایبری عمار اعلام شد.

...اینجا پرنیان...

...گردان سایبری عمار...

...و این اولین تجدید میثاق من با این گردان است...

آغاز سفری که مصادف است با عزیزترین شبهای سال و ادامه ای که امیدم به خداست تا بتوانم به بهترین شکل ممکن به انجام برسانم.

امروز با پرنیانی یک ساله شده و در شبی عزیز از خدای خود میخواهم که مرا یکی از سربازان راستین گردان عشق قرار دهد و در عرصه پر فرازو نشیب جنگ نرم یاریم کند.

"""به امید یاری خداوند و همراهی تک تک همگردانی های عزیزم"""

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/٩/۸

... مناجات

نمیدانم وقتی که سعدی علیه الرحمه فرمود: « منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت » آیا فراموش کرد که اسباب و وسایل و کلام و زبان شکرگزاری را هم تعیین کند، یا او هم همچون پرنیان زبانش از بیان ابزار شکرگذاری خداوند عزوجل قاصر بود.

اما قصور در بیان شکر کامل خدا، بهانه و مانعی شاکر بودن با همه کاستیها و کمبودها و نقصها نیست.

حال، تو ای «پرنیان»! زبان ناقص و کوتاهت را به کار بگیر و در اقل کلام خدای مهربانت را شاکر باش:

«الحمد الله رب العالمین»

قصد اطاله حرف نیست؛ بلکه مناجات کوتاه هست و دل پر امید به خدا و البته تاتوان از بیان شکرگزاری خدا...

البته «پرنیان» بر خود فرض می داند پس از ابراز شکر از خالق شکر، از کسانی که به «پرنیان» نظر لطف داشته و دارند نیز کمال تشکر را داشته باشد.

 

و در آخر هم یک دعا:

ای خدای عزوجل و ای خدای مهربان و متعال! عاجزانه و ملتمسانه از تو می خواهم که «پرنیان» و «پرنیان های گردان سایبری عمار» را در پناه لطف و عنایت خود قرار دهی و ما را در خدمت به این خاک پاک هرچه بیشتر یاری رسانی.

(دعاگوی بچه های GSA- پرنیان)

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۸/٢٥

لطفا! کو گوش شنوا!

با کلمات «حجاب» و «زن» جملاتی بسازید:

فقط زن باید حجاب داشته باشد!

حجاب مخصوص زن است!

غیر زنها نباید حجاب داشته باشند!

ای مرد! حجاب برای زن است!

آری اینا جملات همیشگی من و تو در طول زندگی برای حجاب خانماست! و گویی اصلا آقایون سهمی از حجاب در این دنیای وانفسا نبردن!

اصلا مثه اینکه لباس تنگ را فقط نباید خانما بپوشن!

اصلا مثه اینکه در آقایون قید و بند و محدودیتی برای حجاب تعریف و تعیین نشده!

اصلا مثه اینکه فقط خانما برای داشتن حجاب خلق شده اند!

اصلا مثه اینکه کسی نمیتونه به آقایون در مورد حجابشون تذکر بده!

اصلا مثه اینکه حجاب آقایون بیسته و فقط خانما هستند (البته بعضیاشونا!) که بی حجابیشون داره بیداد میکنه!

اصلا مثه همین عکس! حجاب و پوشش و موی این بنده خدا چی مشکلی داره؟!!! اصلا خیلی هم خوبه!!!

اصلا مثه اینکه:

فقط زن باید حجاب داشته باشد!

حجاب مخصوص زن است!

غیر زنها نباید حجاب داشته باشند!

ای مرد! حجاب برای زن است!

....................................................................

 

نه جان من! این خبرها نیست! مردی که لباس تنگ و ناجور میپوشه! یا موهاشو بدجور آرایش و اطو میکنه! ...................! (= زیر ابروهاشو هم یه مختصر ویرایشی میکنه!) (چون روم نشد بنویسم بجاش چندتا نقطه گذاشتم!شما ببخشید!)؛ صورتشم مثه صورت خانمها، (حتی صاف و صوفتر از اونا) اِدیت (Edit) میکنه و غیره! بنظر شما اینا بدحجابی نیست؟ این آقایون نیاز به ارشاد و راهنمایی و نهی از منکر و امر به معروف ندارن؟ نیاز ندارن یه پرنیانِ مردونه برای حجاب آقایون درست بشه؟! والا دارن! شاید هم بیشتر از خانمها نیاز داشته باشن!

لطفا! کو گوش شنوا!

.......................................................................

(پام نوشت: غصه نخور پرنیان جون: ایشالا مشکل حجاب خانوما که حلش کردی، میریم یه وبلاگ درست میکنیم برا حجاب آقایون در حد تیم ملی! اسمشم میذاریم: .................... ولش کن! فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه! حالا تو اونروز صبر کن لطفا! خدابزرگه! قربونت!)

نجوا.................................................................

خدایی این امداد غیبی هم خوب چیزیه ها...

قربون خدابرم، انگار به دل بنده هاش میندازه که هوای پرنیان رو داشته باشن...

بابا اجازه بدید منم یه چنتا جمله بگم، ناسلامتی اینجا حق آب و گل داریما...

به زلفانت بیاموز که بیرون ارزش دیدن ندارد

چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست

 

 

حجاب برتر، به زنان ما عفت، به مردان ما غیرت و به جامعه ما عزت می بخشد.

غنچه ای تا هست پنهان در حجاب

می کند از او خزان هم اجتناب

 
 
 
 
 خدا اینجور مخاطبا رو برای ما حفظ کنه، ایشالا خدا عمر با عزت بهشون بده

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۸/۱٥

"به بهانه عیدانه"

امروز را آمده ام به تبریک...

ای که شمایید زیباترین معنی زندگی پرنیان؛

‌امروز شما حاجی خانه عشق شده اید و من قلبم را با شما راهی آن بارگاه کرده ام...

فدای نگاه های خداییتان شوم؛

چه زیباست بر تنتان لباس سفید بندگی و برازنده است بر قامت رعنایتان جبروت خلیفه الهی...

عید کامل شدن بندگیتان، مبارک دلهای بی آلایشتان باشد...

ای که نگاه مهربانتان امید است بر زندگانی دخترتان؛

دلتنگی هایم رااز دوریتان در صندوقچه راز های قلبم محبوس می کنم و شادانه جشن بندگیتان را به عیش می نشینم...

 امیدم را بسته ام به دعاهای پدر زائر دوست و پدر همجوار یار و مادری که کوه استوار عشق و عاطفه است برایم.

گوارایتان باد، شهد شیرین عشق به معبود که جاریست در شاهرگ زائران حرم امن اله...

من همچنان دیدن روی ماهتان را به انتظار می نشینم...

و سرخوش از برآورده شدن آرزوی دیرینتان ؛

عید عاشقی را به شما تبریک می گویم...

         

 برای مادر عزیزم که دوریش سخت میرنجاند دخترکش را...


ادامه مطلب...

پيام هاي ديگران ()

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  
قالب وبلاگ