دلشوره

به اندازه ی دنیا، از دستش خسته شده ای، نمی توانی تحملش کنی . برایت مثل استخوان درگلو مانده شده ، نه فرو می رود ،نه بیرون می آید.
خسته شده ای از اذیت و آزارهایش، لباس پوشیدن های جلف و آرایش های زننده اش ،از دعواهای مکررش و زخم زبان های همسایه ها...و نگاه هایی که می کنند.
کارمداوم و ترس از آبروریزی، تو را تکیده کرده و خسته تر از همیشه منتظری تا او بیاید. نگرانی ،دلت می خواهد نفرینش کنی، اما نمی توانی...
هنوز حرف های اکرم خانم، که مانند نیشتری بر قلب رنجورت نشسته در گوشت طنین انداز است (...هاجر جون ،ناراحت نشی واسه خودت می گم خواهر،دختر نباید اینجوری جلف راه بره و آرایش کنه مردم حرفای بدی پشت سر سارا می زنن...)... بغضی مالامال از نفرت، وجودت را فرا می گیرد، باید تمامش کنی . اما نمی دانی چطور...
دیشب را به یاد می آوری که هرچه نصیحت کردی و هرچه جانم و عزیزم به او گفتی ،زیر بار نرفت .و با جیغ و فریاد تورا به باد فحش گرفت و وقتی بیشتر قربان صدقه اش شدی ،با شدت تو را به دیوار کوبید.
دستت را روی بازویت می کشی، جای مشتش زیر انگشتانت کزکز می کند.
مانده ای چه کنی ؟!با که تماس بگیری !! از دیشب ، که دررابه هم کوبیدو رفت، دیگر خبری از او نداری.
دلت شورمی زندو به بخت سیاه خودت، لعنت می فرستی و به اتاق می خزی ، گوشه ای  رو به در چمباتمه می زنی ...
زندگی ات ، عشق به حمید ، ازدواج رویایی و عاشقانه ات ، تولد سارا و... روزهای شیرینی که از ذهنت می گذرد. آهی می کشی و روزی را که خبر مرگ حمید را برایت آوردند، وقتی که دنیا بر سرت خراب شد را هم به یاد می آوری، از آنروز تا حالا، آب خوش ازگلویت پایین نرفته ، از همان روز به پای سارا نشسته ای و با کار خیاطی برای مردم، خرج زندگی و اجاره ی اتاقت را تامین می کنی و سارا که روز به روز بزرگ تر شده و تو با آن عینک ته استکانی ات او را و بزرگ شدنش را ندیده ای... قطره ای اشک ، لغزان گونه ات را می آزارد.
دلت به شور می افتد، سارا کجاست ...؟؟

از سر بی حوصلگی ، پیچ رادیو را می چرخانی (...امروز صبح ماموران پاسگاه انتظامی منطقه ی 7 جسد دختر حدودا 17ساله ای را حوالی پارک گلستان کشف کرده اند...) دیگر هیچ نمی شنوی. بازویت مورمور می کند، دلت هری می ریزد. باید کاری بکنی. فکر می کنی به اندازه ی دنیا دوستش داری...

نجوا....................................................................

خدای من!

هیچگاه  نگاه مهربانت را از ما دریغ مکن...

خدای رئوف!

به اشک بلورین مادران به قلب مهربانشان قسمت می دهم به خود رهایمان ننما که سخت محتاج توجه توییم.

/ 1 نظر / 31 بازدید
حدیث مهرآور

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد